پویا گروس
وبلاگ پژوهشی حوزه علمیه فاطمه الزهرا (س) بیجار،کردستان







اردیبهشت 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          








جستجو






Random photo


روز بصیرت




تاریخ روز



ساعت فلش مذهبی



ذکر روزهای هفته



آیه قرآن



مهدویت امام زمان (عج)



پخش زنده حرم

 
  عید مبعث ...

مبعث

 

در یکی از روزها که درغار کوچک حرا مشغول خودسازی و راز و نیاز با خالق متعال بود، صدای خجسته و با صلابتی را می شنود که امر به خواندن می کند . پس از سه بار پیامبر نیز با او زمزمه می کند. ” بخوان، بخوان به نام پروردگاری که ترا خلق کرد…

 

این عید بزرگ رو به شما عزیزان تبریک می گوییم .

 

بعثت، یک ضرورت طبیعی و فطری

 

بعثت انبیا و پیامبران، یک ضرورت و نیاز طبیعی و فطری انسان است؛ زیرا هرگز کتاب آسمانی به تنهایی کارساز نیست؛ خداوند پیامبران را برای تبیین راه و ارشاد و هدایت مردم به سوی حق و خیر و صواب، مبعوث کرده است تا حق برای همگان روشن گردد و این چنین بود که در طول تاریخ، پیامبران و یا اوصیای آنان برای راهنمایی و ارشاد مردم آمدند و مردم را انذار و هشدار دادند، تا مبادا در نتیجه تبعیت از هواهای نفسانی از صراط مستقیم منحرف شوند.

 

بعثت در نهج البلاغه

 

حضرت علی(ع) در بیان وضعیت اجتماعی اعراب دوران رسول خدا(ص) و نیز بعثت پیامبر گرامی اسلام می فرمایند: «خداوند حضرت محمد(ص) را برای هشدار به جهانیان و پاسداری از قرآن فرستاد، در حالی که شما گروه اعراب بر بدترین آیین و در فاسدترین جایگاه، قرار داشتید. در میان سنگ های درشت فرود می آمدید و با مارهای خشن سر و کار داشتید. آب گندیده می نوشیدند و نان خشکیده می خوردید. با این حال خون یکدیگر را می ریختید و با خویشان خود بد عمل می کردید. بت ها در میان شما بر افراشته و گناهان سراسر وجودتان را فرا گرفته بود. در چنین محیطی که مه غلیظ خرافه پرستی و سنت های زشت جاهلی سرتاسر جامعه را فرا گرفته بود، خداوند حضرت پیامبر(ص) را مبعوث فرمود تا آنان را به چشمه حقیقت و راه مستقیم هدایت رهنمون گرداند.

 

بعثت در قرآن

 

خداوند در یکی از آیات قرآن کریم، وضعیت دوران قبل و بعد از بعثت پیامبر را این گونه ترسیم کرده است: «به تحقیق خداوند بر آنان منت نهاد و در میان خودشان رسولی را برانگیخت؛ رسولی از خودشان که آیات او را بر آنان تلاوت کند و آنان را تهذیب و تزکیه نماید و رشد و تعالی ببخشد و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد؛ اگرچه پیش از آن در گمراهی آشکاری به سر می بردند».

 

بعثت؛ عید مسلمین

 

در بیست و هفتم ماه رجب، در غار حرا، اولین آیات خداوند بر پیامبر نازل شد و او را دعوت به خواندن کرد، خواندن به اسم رب، ربّی که انسان و همه چیز را آفریده است؛ ربّ بزرگوار و عظیمی که استفاده از قلم را به انسان آموخت و علومی را به او یاد داد که هرگز از آنها اطلاعی نداشت و پیامبر به نام پروردگارش مردم را به سوی خدا دعوت نمود. پس این روز، بسیار عظیم و بزرگ است.

 

تلاوت آیات و احکام

 

خداوند در سوره آل عمران یادآور می شود که یکی از انگیزه های بعثت رسول اکرم(ص)، تلاوت آیات و آموختن احکام شریعت بر مردم است. یعنی پیامبر مبعوث شد تا آیات و احکام قرآن را بر مردم تلاوت کند و واسطه فیض از سوی ذات اقدس ربوبی بر بندگانش باشد تا حجت را بر مردم تمام گرداند و مجالی برای بهانه و عذرهای سست و واهی نماند. از این روی خداوند هم قرآن را فرستاد و هم قرآن شناس را؛ هم آیاتش را فرستاد و هم کسی را که آیاتش را بر مردم ابلاغ کند تا آنان را از برگزیدن راه انحرافی باز دارد.

 

قیام به عدالت

 

یکی از اهداف بعثت انبیا، قیام به عدالت است. چنان که قرآن کریم به صراحت این امر را بیان می دارد: «ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب (آسمانی) و میزان (شتاسایی حق از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم، تا مردم قیام به عدالت کنند».

 

رفع اختلاف

 

یکی از اهداف بعثت انبیای عظام، برداشتن اختلاف ها از میان مردم است. قرآن کریم در این باره می فرماید: «مردم در آغاز یک دسته بودند و تضادی در میانشان وجود نداشت، به تدریج جوامع و طبقات پدید آمد، و اختلافات و تضادهایی در میان آنها رخ داد. در این حال خداوند پیامبران را بر انگیخت، تا مردم را بشارت و بیم دهند، و کتاب آسمانی که به سوی خود دعوت می کرد، با آنها نازل نمود، تا در میان مردم در آنچه اختلاف داشتند، داوری کند».

 

تقویت و ارتقای تفکر

 

یکی از انگیزه های بعثت انبیا، تقویت تفکر و اندیشه های صحیح و ارتقای سطح آگاهی مردم است. امام کاظم(ع) در این باره می فرمایند: «خداوند پیامبران و رسولان را به سوی بندگانش مبعوث نکرد، مگر این که به یاری خدا در چهارچوبی که برای اندیشه مشخص شده است بیندیشند و بر معلومات و ارتقای فکری خود بیفزاید».

 

تکمیل و ارتقای ارزشهای اخلاقی

 

یکی از اهداف و انگیزه های بعثت، تکمیل و رشد ارزشهای اخلاقی است. پیامبر اسلام مبعوث شد تا اخلاق انسان ها را اصلاح و کامل نماید و اخلاق زشت و ناپسند را از آنان بزداید و اخلاق نیکو و پسندیده را جایگزین آن سازد. چنان که رسول گرامی اسلام(ص) آشکارا فرمود: «همانا به پیامبری برانگیخته شده ام تا ارزشهای اخلاقی را به کمال برسانم». و در سخن دیگر فرمودند: «همانا مبعوث شده ام تا نیکی اخلاق را به درجه عالی و کمال برسانم».

 

آزادی انسان از زیر یوغ طاغوت ها و استکبار

 

پیمودن راههای تکامل در ابعاد گوناگون که اساس آن اعتقاد به یکتایی و بی همتایی خداوند است، و نیز اجتناب از عوامل سقوط و نفی معبودهای باطل، همواره یکی از اهداف بعثت انبیا بوده است. چنان که خداوند در این باره می فرماید: «ما در هر امّتی رسولی را برانگیختیم که خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید».

 

بعثت چیست؟

 

بعثت یعنی سرآغاز مبارزه با هرگونه شرک و انحراف فکری، عقیدتی، عملی و هرگونه خرافات. بعثت، یعنی رستاخیز و به پاخاستن برای نجات انسان ها از زیر یوغ اسارت های فکری، سیاسی و اجتماعی. بعثت، یعنی طاغوت زدایی، شرک زدایی و زدودن هرگونه عوامل و پیشینه هایی که موجب سقوط و عقب گرد خواهد شد. بعثت، انفجار نور درخشان الهی در میان ظلمت های متراکم گوناگون. بعثت، تجلی حق در برابر باطل و باطل پرستی، و نابودی هرگونه باطل و بیهوده گرایی بعثت، فرود صاعقه ای سوزان بر خرمن مفسدان، تبهکاران، و نیرنگ بازان و براندازی دام های شیطان، و عوامل و طرفداران شیطان. بعثت یعنی: همان عروه الوثقی ای نجات و پیروزی که به تعبیر قرآن در دو چیز خلاصه می شود: تکفیر طاغوت و ایمان به خدای بزرگ؛ همان عروه الوثقی ای که در تسلیم در برابر حق، و انجام کار نیک خلاصه می شود.

 

طلوع خورشید حق

 

بعثت، نعمت خدا بر بشریت است و منّت آفریدگار، بر انسان ها! اگر هستی، صدفی گوهرپرور است، آن گوهر، وجود حضرت رسول(ص) است که به «تکوین»، معنی بخشیده است. و خداوند را، چه تدبیرهایی شگفت و زیباست، در آراستن چهره خلقت و افروختن مشعل هدایت! آن گاه که خدا خواست تا چهره آفرینش را روشن کند «محمد» را آفرید. و آن گاه که خواست تا بر آدمیان منّت نهد و تاریخشان را به طراوت بهار مبدّل سازد و شب کائنات را به روز روشنایی و فروغ وحی، بیاراید، «مصطفی» را برگزید و برانگیخت. آری، بعثت، طلوعی بود که خورشید حق را از خاور تاریخ، تابانید. محمد مبعوث شد، تا شرک بت پرستی رخت بربندد، جهل و جور بمیرد، جاهلیت از صحنه زندگی ها بگریزد و چشم جهان به روی فروغ وحی گشوده شود.

 

تجلای محمد(ص)تا عیان از پرده شد حسن دل آرای محمد(ص)          شد جهان روشن زنور چهره زیبای محمد(ص)

 

تیرگی های ضلالت پاک شد از چهر گیتی                     بر طرف شد گرد غم از یک تجلای محمد(ص)

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: سبک زندگی عاشورایی
[دوشنبه 1396-02-04] [ 09:14:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  مبعث ...

 

روز مبعث چه روزی است؟

 

مبعث

 

روز مَبْعَث بر پایهٔ باورهای اسلامی، روزی است که محمد، پیامبر اسلام، به درجه پیامبری برگزیده شد. مسلمانان معنقدند او در غار حرا، توسط جبرئیل و از سوی خدا به پیامبری نایل آمد و مأمور شد که چندخداپرستی و بت‌پرستی را از زمین بردارد و خداپرستی را رواج دهد و پیام وحی را به مردم برساند. محمد در این زمان چهل سال داشت و در مکه زندگی می‌کرد.

 

باور شیعیان

بر اساس باور شیعیان، محمد مصطفی در روز ۲۷ رجب عام الفیل، سال ۱۳ پیش از هجرت پیامبر اسلام مبعوث شد. شیعیان این روز را جشن می‌گیرند و در روایات اسلامی اعمال مستحبی برای روز مبعث پیش بینی شده‌است. دعا، نماز و غسل مستحب از اعمال این روز است.

 

باور اهل سنت

در نزد اهل سنت تاریخ دقیق بعثت پیامبر مشخص نیز ولی بعضی معتقدند که این واقعه در شب ۲۱ ماه رمضان بوده است. به دلیل نامعلوم بودن تاریخ، مبعث نزد اهل سنت جشن گرفته نمی‌شود.

 

روز مبعث چه روزیست؟

 

روز مَبْعَث، روزی است که حضرت محمد، پیامبر گرانقدر اسلام، به درجه پیامبری برگزیده شد. در تقویم هجری قمری، ۲۷ رجب روز مبعث است.

 

حضرت محمد مصطفی در روز (۲۷ رجب) سال ۴۰ عام الفیل، همزمان با سال ۱۳ پیش از هجرت پیامبر اسلام، در غار حرا، توسط (جبرئیل) و از سوی خدا به پیامبری نایل آمد و مأمور شد که چندخداپرستی و بت‌پرستی را از زمین بردارد و خداپرستی را رواج دهد و پیام وحی را به مردم برساند.

 

روز مبعث، روز برانگیختن خردهایی است که در تابوت خُرافه گرایی، هوس پرستی و جهل پیشگی دفن شده بود. روز مبعث روز تولّد عاطفه هاست؛ عاطفه هایی که در رقص شمشیرها زخمی می شد و در جنگل نیزه ها جان می باخت. آن روزها، دخترکان معصوم، به جای آغوش گرم مادر، در دامان سرد خاک می خفتند. جوانان بلندقامت، در جنگ جهالت ها، جان به بارش تیرها می دادند و زنان بی پناه، در بند اسارت می زیستند. آه که چه خارهایی به پای بشریّت می خلید و چه زخم هایی دل عاطفه ها را می خَست.

 

روز مبعث، روز مرگ قساوت ها و شرارت ها بود؛ روز مرگ کرامت هایی که به پای بت ها قربانی می شد؛ روز مرگ جهل و شرک و پرستش های ناروا بود.

 

منبع:talahost.com

 

مشارق انوار الیقین، ص 51
مناقب الخارزمی، ص 257
اثبات الهداة، ج 2

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پژوهشی
 [ 09:10:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  تبریک عید مبعث ...
تبریک عید مبعث

یا رحمت للعالمین جبریل می خواند تو را / ای منجی کل بشر بیرون بیا از این سرا

تو شهریار عالمی تا چند در غار حرا / ای یوسف مصر وجود از چاه تنهایی درآ

بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مبارک باد .

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پیام تبریک
 [ 08:55:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  گزارش دفاعیه ...

 

به حول و قوه الهی و با استعانت از امام عصر (ارواحنا له الفداء ) جلسه دفاعیه  تحقیقات پایانی 7 تن از طلاب مدرسه علمیه فاطمه الزهرا (سلام الله علیها ) با حضور استاد داور جناب آقای دکتر محمود صفی زاده در همین حوزه  مبارکه برگزار گردید .

 

گزارش دفاعیه

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

ادامه »

موضوعات: پژوهشی
[شنبه 1396-02-02] [ 11:45:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  نشست دانش افزایی فاطمی ...

به حول و قوه الهی و با استعانت از امام عصر (عج ) در تاریخ 1395/12/8 نشست هم اندیشی تحت عنوان دانش افزایی فاطمی با حضور حجت الاسلام و المسلمین آقای فاضلی در محل سالن اجتماعات حوزه علمیه فاطمه الزهرا (سلام الله علیها ) شهرستان بیجار بر گزار گردید .

در این نشست استاد درباره شخصیت حضرت زهرا (سلام الله علیها ) از دو بعد فضائل حضرت و احادیث و روایات در مورد حضرت صدیقه طاهره و بعد ولایت مداری حضرت فاطمه الزهرا صحبت نمودند .

نشست دانش افزایی فاطمی

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

ادامه »

موضوعات: پژوهشی
[شنبه 1395-12-14] [ 09:57:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  روز بصیرت ...
روز بصیرت

شادیم که راه حق جدا از ما نیست / چون کوفه تمام دین ما دنیا نیست / در فتنه دوباره کربلا گشت ولی / این بار دگر امام ما تنها نیست

* سالروز برچیده شدن بساط فتنه و فتنه گران در تند باد حسینیان گرامی باد . *

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: سبک زندگی عاشورایی
[چهارشنبه 1395-10-08] [ 12:48:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  حقیقتی بقلم شهلا ...

         به نام آنکه هم عشق،هم عاشق وهم معشوق است  
      بغض کرده وبه یک گوشه خیره مانده بود.نمیدانست چه کند،از یک طرف دلش و لیلا مانع این کار میشدند،از طرف دیگر حرف مردم واصرارخانواده اش او را مجبور به این کار می  کردند.ناگهان زنگ در به صدا در آمد،خلوتش شکست،از پنجره بیرون را نگاه کرد.خواستگارها بودند.یاد روزی افتاد که احمد به خواستگاریش آمد.مادر احمد چند سالی بود که اورا زیر نظر داشت.احمد پسری بود که همه دختران آرزوی همسریش راداشتند.به همین دلیل مریم خوشحال و راضی بود و عروسیشان خیلی زود سرگرفت.
دوسال بعدش لیلا به دنیا آمد و یک سال بعدش احمد به جبهه رفت وتا امروز برنگشته بود.البته آن روز پدر و مادرش هر دو زنده بودند.زن برادرش اورا صدا زد و از فکر و خیال بیرون آورد.به اصرار او لباس نو پوشید، انگار که دارد کفن می پوشد.دستش از آستین لباس رد نمیشد.گویی لباسش هم میلی به این کار نداشت.هرچه اصرار کرد منصور (برادرش) راضی نشد که به آنها جواب رد دهد.
وقتی خواستگارها نشستند ، مریم چای آورد. چشمهایش پر از خون شده بود.نمیتوانست بغضش را بشکند. وقتی که خواهر مسعود به او میگفت: زن داداش دلش می خواست او را خفه کند.خب زن داداش برید باداداش حرف هایتان را بزنید. به اصرار خواهر مسعود رفتند و با هم حرفهایشان را زدند.البته حرف فقط برای مسعود بود. مریم که حرفی برای گفتن نداشت، تمام حرفهایش در چهره اش نمایان بود. مسعود بیرون آمد و به خواهرش گفت: من همه حرف ها و برنامه هایم برای آینده را گفتم ولی مریم خانم چیزی نگفت، مریم دیگر چیزی  برای گفتن نداشت. آخه به نظر همه این که هشت سال به پای یکی بنشینی مسخره می اومد.
خواهر مسعود: خب، مبارکه. سکوت علامت رضایته دیگه داداش ؛ زن داداشم یخورده ناز داره.
وقتی منصور پرسید مریم نظرت چیه؟ مریم سکوتی طولانی کرد و گفت: آخه، منصور : آخه نداره دیگه، از این یکی نمیتونی هیچ عیب و ایرادی بگیری .
خواهر مسعود: پس ما فردا شب میایم برای قرار و مدار عقد و عروسی.
اینو که گفت صورت مریم سرخ شد یکدفعه صدای گریه لیلا درآمد. تمام این مدت لیلا از کنار در به مادرش مریم نگاه میکرد، مریم وقتی او را دید از خجالت آرزو کرد که ای کاش زمین دهن باز کند و او را ببلعد.از نظر مریم این کار ظلم در حق لیلا بود. رفت داخل اتاق وقتی آن حال لیلا را دید بغضش ترکید انقدر گریه کرد که آب در بدنش خشکید. وقتی از اتاق بیرون آمد مهمان ها رفته بودند. به ساعت نگاهی کرد یک نصف شب بود. او چهار ساعت بود که گریه می کرد. کمی ارام شده بود. ولی بازم به یاد احمد که می افتاد دلش می گرفت. مرور خاطرات مشترکشان مثل زندگی و فکر ازدواج با دیگری عین جان کندن بود. دلش می خواست هیچ وقت صبح نشود.چون شروع یک روز دیگر مساوی بود با قرار و مدار ازدواج او با مسعود. خوابش هم نمی برد. این درد او را بی خواب کرده بود. رفت دو رکعت نماز بخواند تا شاید آرام بگیرد، یا گلایه اش را به گوش خدا برساند.خیلی دعا کرد تا اثری از احمد پیدا شود.سر نماز خوابش برده بود وقتی بیدار شد دید لیلا به مدرسه رفته ونماز صبحش هم قضا شده.زن برادرش صدا زد:مریم پاشو کارمون زیاده امشب مسعود اینا میان واسه قرار مدار عروسی،بجنب باید بریم خرید.از همه لجش گرفته بود.انگار همه دست به دست هم داده بودند تا اورا از عشقش دور کنند.باهمین فکرو خیالات شب رسید شبی ک مریم ارزوی کن فیکون شدن دنیارا داشت تا نرسد.همه حرفهایشان را زدند مهریه را هم تعیین کردند.قرار شد لیلا هم با انها زندگی کند.فقط تاریخ عقد و عروسی ماند.خواهر مسعود گفت:مریم جان من تقویم را دیده ام اخرهمین هفته میلادامام حسینه بنظر من روز خوبیه برا عقد نظر شما چیه؟مریم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.مسعود گفت:خیلی خوبه مریم هم راضیه.خواهر مسعود:پس فردا آماده باشید تا برویم حلقه و بقیه وسایل رو بخریم.بازم مریم سکوت کرد اینبار زن داداشش گفت:باشه حتما.مریم فکر میکرد اونا میخوان از دستش راحت شن ولی تنهایی و افسردگی مریم داشت همه رو آزار میداد.وقتی صبح داشتن واسه خرید می رفتن لیلا گریه کنان گفت:مامان میخوای عروسی کنی،منتظر بابا نمیمونی؟ لیلا نمی دانست که چه در دل مادرش میگذرد او به قدری ناراحت بود که مرگ برایش شیرین تر از این ازدواج اجباری بود. با لاخره روز عید رسید عقد را در خانه منصور برگزار میکردند.مریم آشفته بودَ، شب خواب احمد رو دیده بود. ولی نه مثل دفعات پیش متفاوت تر از بقیه خواباش بود.وقتی داشت می رفت آرایشگاه لیلا جلو راهش رو گرفت و گفت: مامان تو رو خدا نرو، امشب بابام میاد اینو شب خودش بهم گفت. این حرف لیلا مریم را آشفته تر کرد تاجایی که داشت با پای برهنه سوار ماشین میشد. منصور گفت: چیکارداری میکنی، کفشات کوپس.چیزی راجب خوابش به آنها نگفت چون برای آنها چیز عجیبی نبود از وقتی که احمد رفت و دیگر برنگشت زیاد از این خوابها دیده بود.اینبار لیلا به منصور متوسل شد: دایی تورو خدا،نذارید مامانم بره بابام برمی گرده. منصور کنترل خودشو از دست داد و شروع کرد به اشک ریختنَ، این کارش بهونه شد واسه بقیه هم تا به خاطر غمِ  لیلا ببارن. ظاهرا به خاطر لیلا گریه می کردن ولی خودشون هم می دونستن غم مریم بزرگتره. مریم هم به خاطر خودش وهم به خاطر لیلا رفت تا برای آخرین بار از ستاد خبری بگیرد. ولی آقای شریعتی بازم جواب منفی داد و مریم در اوج نا امیدی بیرون اومد.بالاخره شب شد.بهترین شب زندگی همه و پر درد ترین شب برای مریم. مریم و مسعود باهم اومدن داخل، اولین کسی که دید لیلا بود ؛ دیدن اون داغ مریم رو ده چندان میکرد. دلش گر گرفت مثل انبار باروتی که کبریت بندازی داخلش. مریم سر سفره عقد نشست.لیلا بازم شروع کرد به التماس که زن داییش او را از اتاق خارج کرد تا شاید آرام شود.
عاقد شروع کرد به خواندن خطبه:
سرکار خانم مریم مرادی آیا وکیلم شمارا با مهریه یک جلد کلام ا…مجید ،یک شاخه نبات،آینه و شمعدان،و چهارده سکه تمام بهار آزادی به عقد آقای مسعود خانی در بیاورم؛ مریم سکوت کرد.
خواهر مسعود: عروس رفته گل بچینه.
برای باردوم……عروس رفته گلاب بیاره.
برای بار سوم…………………….
اینبار بار آخر بود، دیگه باید بله رو می گفت.در تمام مدتی که عاقد خطبه میخواند مریم زیر لب آیت الکرسی را زمزمه میکرد. لب جنباند که بله را بگوید که صدای زنگ در او را متوقف کرد.همه ساکت شدند.مرغ دل مریم باشنیدن صدای زنگ پر زد.چنان خوشحال شد که گویی میداند چه کسی پشت درد است. لیلا بدو بدو رفت و در را باز کرد،پشت درد مرد ناآشنایی را دید با نا امیدی سلام داد.مرد گویی که لیلا را می شناسد از او سراغ مادرش را گرفت. وقتی مریم مرد را دید از ذوقش دست و پایش شروع به لرزیدن کرد. او را می شناخت رفیق گرمابه و گلستان احمد بود.دفعه آخر هم باهم رفتند.دو روزی بود که آزاد شده بود.نامه احمد که سفارش کرده بود به دست خود مریم برسه رو که به مریم دادهمه با تعجب به اون نگاه میکردن به چشم خودشون داشتن واقعی شدن خوابای مریم رو میدیدن.
دستای مریم می لرزید و نمیتونست نامه رو باز کنه.منصور نامه رو از اون گرفت، باز کرد و به دستش داد:
                                     به نام خدا
سلام مریم عزیزم حالت خوب است؟ حال دخترمان لیلا چطور است ؟ حتما خیلی بزرگ شده و به مدرسه می رود. مریمم دلم برایت تنگ شده.برای همه تان.
قرار است تا آخر اسفند اسرای باقی مانده را هم آزاد کنند.ببخشید که در این مدت بی خبرت گذاشتم،آخر……………
                                                                                                                                                          خدانگهدارتان،احمد..

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پژوهشی
 [ 11:38:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  معجزه قرآن ...

آرام در را باز کرد دیگر از ان شور و شوق گذشته اش خبری نبود یاد اونوقتایی افتاد که با سر و صدا و خنده وارد خونه می شدند . چند شب بود که نخوابیده بود . از سردرد نمی توانست رو پاش بایسته ، چند تا آرامبخش خورد بلکم خوابش خوابش بگیره و وقتی بیدار میشه این کابوس تمام شده باشه . طبق عادت همیشگیش رو کاناپه دراز کشید و تلوزیون را روشن کرد . به هر شبکه ای که میزد قران سر گرفتن مردم رو نشون میداد . یه لحظه رفت تو فکر ؛ که چه خبره ؟ چرا همه شبکه ها یه چیزو نشون میدن ؟  اونم قران سر گرفتن !

به نظرشغیر عادی بود ، کمی فکر کرد ؛ یاد مادربزرگش افتاد ؛ شب قدرا تو خونشون احیا می گرفتن ، قرآن به سر می گذاشتن ، فهمید که شب قدر است . تو همین فکرا بود که خوابش برد . دم دمای صبح بود که با هراس از خواب بیدار شد ، اینقد حول کرده بود که صورتش خیس عرق بود . کمی با خودش کلنجار رفت تا بلکم خوابشو با ربط دادن به چیزایی که شب قبل از تلوزیون دیده توجیه کنه.

از خسته گیش کم نشد که هیچ ، زیاد هم شد . بلند شد دوش گرفت و لباسشو عوض کرد ، دلش ضعف می رفت رفت سر یخچال ولی فقط نگاه کرد ، مگه تو این وضعیت چیزیم از گلوش پایین می رفت . در یخچالو بست واز خونه زد بیرون ؛ به سمت جایی که این چند وقت شده بود خونه امیدش ، به جای خونه ای که با هزار امید و آرزو دایر کرده بودند .

مستقیم رفت سمت اتاقی که مجید چند وقته رو توش خوابیده بود . یه خورده بالا سرش نشست و باهاش حرف زد از همه چیزگفت : کارای کارگاه ، بچه دار شدن مونا و…

رفت تا با دکترش صحبت کنه ، حرفای دکتر شد نمک روی دل زخمیش.

میشد و از دست اون کاری بر نمی امد.به گفته دکتر حال مجید رو به وخامت می رفت.این چند روزو یه قطره اشکم نریخته بود ولی دیگه نمیتونست رو قولی که به مجید داده بایسته.اینباربارید،اشک ریخت تا بلکم این اشکها شوند آبی برروی آتش دل پریشانش.
بعد آروم شدن رفت تا کمی به مجید برسه و تختش رو مرتب کنه.اینقد ضعف روحی و جسمی رو تحمل کرده بودکه خوابش برد.بازم با پریشانی بیدار شد.
همون خواب شب قبل رو دیده بود.بازم خواب دید ک رو تخت بیمارستانه و کل صوزتش باندپیچی شده.مادر بزرگش بالا سرش نشسته گریه میکنه و قران می خونه.از در داشت می نالید،مادر بزرگش زل زد تو چشماش و گفت:قران بخوان تا نجات پیدا کنی>می دونست که بی دلیل نیست که هر وقت می خوابه این خواب رو می بینه.دیگه می ترسید که بخوابه،کل روزشو با فکر کردن ب همین چیزا گذزوند.شبم که خوابش نبرد.بازم روز از نو روزی از نو.روز وشبایی که پر از درد بود.مجید فقط دردجسمش رو داشت،ولی اون هم جسمش هم روحش در عذاب بود.رفت خانه تا آماده بشه وبره به کارگاه سری بزنه.وقتی به کارگاه زسید همه می پرسیدند:پس خانم،آقای مهندس کی از سفر برمی گردن؟فلان قطعه شکسته،فلانی سفارشارو می خواد>اینم میگفت:بر می گرده چند روز دیگم صبر کنید.به کسی نگفته بود که چه اتفاقی برای مجید افتاده.حتی خودش هم قبول نداشت این اتفاقات رو.سفارش قورمه سبزی داد غذای مورد علاقه مجید،یخورده با حسرت نگاش کرد،چند قاشق بیشتر نتونست ازش بخوره بد انداخت تو سطل آشغالی.رفت بیمارستان دیگه شب شده بود.صندلی رو بازکرد وروش دراز کشید،به سختی خوابش بردبا این همه خستگی وگرفتاری خواب خیلی لذت بخش بود،ولی کاش این اتفاقات نیافتاده بودتا لذتشم واقعی بود.صبح سرحال از خواب بیدار شد بعد مدتها خواب راحت و بدونه کابوسی داشت.پاک یادش رفته بود که دو روز گذشته چه خوابی دیده بود.بازم یک روز تکراری،مرتب کردن سروصورت وتخت مجید،گزارش کارگاه،تعریف کردن اتفاقات روز گذشته،امروزشم مثل چند روز گذشته گذروند.رفت پیش دکترتا ببینه حال شوهرش چطوره با حرفای دکتر وا رفت، وضعیت مجید وحشتناک بود. دکتر می¬گفت: خون تو مغزش لخته بسته، امکان داره هر لحظه دچار مزرگ مغزی بشه تاب نیاورد و همون جا افتاد. وقتی چشم هاشو باز کرد رو تخت بود وبه دستش سرم وصل کرده بودند، اینجوری حال بهتری داشت، بهتر میتونست وضعیت مجید رو درک کنه. حدود یک ساعت اینا از به هوش اومدنش می گذشت که دکتر مجید اومد بالا سرش و ازش خواست که صبور باشه، فقط گریه می¬کرد که بهش یه راهکار نشون بده کجا ببرتش که خوب بشه، بره کدوم کشور… دکتر کمی مکث کرد، نمی دونست بگه یا نگه چون الهه رو میشناخت. دوست خانوادگی بودند میدونست که با اینطور چیزا یا به قول الهه: خداییات، رابطه خوبی نداره و در برابرش گارد میگیره، سر قضیه سرطان پدرش خیلی تلاش کرده بود ولی به نتیجه ای نرسیده بود و پدرش رو از دست داده بود. بعد اون الهه که نه سال بیشتر نداشت کلاً از خدا رو برگردونده بود و با هرکس که در این مورد حرف میزد برخورد می کرد. دکتر سماواتی دل رو به دریا زد و گفت: ببین الهه جان در این مورد خاص کاری دیگه از من و امثال من بر نمیاد. الان فقط یه معجزه میتونه مجید رو برگردونه، دکتر خوب میخوای، فقط خدا. دعا کن، دست از لج بازی بردار، این بار رو حداقل دست از این کارات بردار، الان چاره ای جز کمک خواستن ازش نداری. طلسم قهر بیست ساله رو بشکن،دعا کن،قران بخون.اسم قران رو که آورد الهه همچین سرشو بلند کرد که دکتر قالب تهی کرد.بعد رفتن دکترالهه رفت تو فکر بدشم نمی اومد ببینه ک این خدایی که مردم ازش دم میزنن چیکار میتونه بکنه.رفت ازنماز خونه یه قران برداشت و بعدشم رفت بالا سر مجید نشست به قران خوندن.اولش خیلی گیر داشت ولی کم کمک را افتاد،به هر حال توی خونه واده ای بزرک شده بود که همه یه پا قاری بودن.احساس میکرد وقتی داره میخونه کسی هم باهاش تکرار میکنه.اینقد غرقشده بود که گذر زمان رو احساس نکرد.یه لحظه سر بلند کردو دید که بله نصف شب شده.مثلا امشب میخواست بره کارگاه و تا صبح به کارای عقب افتاده رسیدگی کنه.تو همین فکرا بود که با صدای وحشتناک بوق دستگاههای متصل به مجید به خودش امد،بعدشم که چندتا دکتر و پرستار ریختن تو اتاق و اون رو بیرون کردن.گریه میکردو داد میزد:این بود اون خدایی ک ازش دم میزدید،دکتر میگفتی قران بخونم که زودتر ازم بگیرتش.واسه الهه پاستوریزه و حساس دیگه چیزی اهمیت نداشت،همونجوری جلو اتاق نشسته بود رو زمین و زجه میزد.دیگه نا واسش نمونده بود،دکتر سماواتی از اتاق خارج شد و امد روبروش وایستاد،سرشو بلند کردو به دکتر زل زد از صورت دکتر نمیشد چیزی فهمید.چرا غمگین نبود؟مثلا بهترین دوستش بود!دکتر لبخند زد و گفت:نمیخوای ببینیش؟الهه واقعا دیگه هنگ کرده بوداین چرا میخنده؟دستشو گرفت به لبه دیوار و بلند شد،آروم آروم رفت سمت اتاق مجید،از چیزی که میدید نزدیک بود ذوق مرگ بشه.علایم حیاطی مجید برگشته بود و با لبخند بی جونی نگاه الهه می کرد.دکتر دوس داشت اونارو تو این وضعیت تنها بذاره،ولی از طرفیم دلش میخواست به الهه تشری بزنه.رفت تو اتاق و رو به الهه گفت:دیگه چرا گریه میکنی،من موندم این اقا مجید چجوری خوب شد،اخه خدای ما که از این کارا بلد نیست.مجید خیلی اصرار کرد که بره خونه واستراحت کنه،ولی زیر بار نرفت وگفت میره تا تو نماز خونه بخوابه.چند سلعتی از خوابش میگذشت که صدای قران خوندن شنید.بیدار شدو دید که همه قران به سر گرفتن.از یه خانمه پرسید که چه خبره،خانمه گفت:که شب قدره،یخورده فکرکردشب قدر که چند شب پیش بود.یادش اومد که شب بیست وسومه سومین شب قدر،به همین چیزا فکر میکرد که نشسته خوابش برد.دم دمای اذان صبح؛حدود ساعت پنج بود که گوشیش زنگ خورد.نادری بود؛نگهبان کارگاه،بامنومن وترس گفت که:اتاق مدیر آتیش گرفته و چند قسمت دیگه از کارگاه رو هم سوزونده.الهه مات موند دیگه نمی دونست چی بگه،مگه میشه،فقط تونست بگه الحمدلله.نادری تعجب کرد،باید طبق معمول دادو بیداد می کرد،چندبار صداش کرد ولی جوابی نشنید،قطع کرد.جایی که اون قرار بود توش باشه الان آتیش گرفته بود.لحظه به لحظه خوابش تعبیر می شد.اینو فهمید که قران خوند تا مجید و نجات بده ولی خودش نجات پیدا کرد.فکر کردن بهشم به دردش می اورد.اگه واس قران خوندن نمونده بود الان وسط آتیش جزغاله شده بود.انتظارمنتقل شدن به بخش مجیدو میکشید تاهمه چیزو واسش تعریف کنه.وقتی داشت واسه مجید تعریف میکرد گوله گوله اشک میریخت.الهه دیگه دختر بچه معتقد بیست سال پیش بود…..                                                                                                                                                 

                                                                                                                                                                     .پایان

“                                                                                                                     سرکار خانم شهلا میر احمد پور از طلاب پایه چهارم”

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پژوهشی
 [ 11:15:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  سالهای سوخته ...

                                                                                         سالهای سوخته                                                                               

هوا گرفته بود وپاهایم توان حرکت نداشت دل طوفانیم مرا این بار خودش برسر خاک عزیزانم کشانید.آهای سردم حکایتی جز پشیمان شدن وحسرت خوردن از گذشته را نداشت، گذشته ای که گذشت ولی بد گذشت. انگار آسمان برای یک لحظه دلش برایم سوخت وشروع کرد به نم نم باریدن .حس غریبی گلویم را فشرد وشانه های به اصطلاح مردانه ام زیر غم بی کسی لرزید، انگار سیل اشکهایم داشت صورت شرمنده ام را پاک می کرد؛ کاش می شد زمان برمی گشت وشرمنده خدا وپدر ومادر وخانواده ام نمی شدم. آه وافسوس !آه وافسوس من ماندم وکوهی از تنهایی ودرد،آه وافسوس من ماندم ویک عمر حسرت وپشیمانی که راه جبرانی باقی نمانده بود! انگار همین دیروز بود،زود گذشت ولی سخت، آنقدر سخت که من 36 ساله را به اندازه 50 سال پیرم کرد.

        من محمدرضا صالحی ، تنها اودلادحاج قاسم صالحی معروف، یکی از خیرین بزرگ شهر که همه احترام خاصی برای او قائل بودند وبه اسمش قسم می خوردند پدر در کار صادرات وواردات فرش بود ویکی از تاجران موفق؛ وضع زندگیمان عالی بود ونصف در آمد پدر صرف امور خیریه می شد ونصف آن خرج زندگی وپس انداز وهیچ کس معترض نبود حتی مادرم! چرا که مشوق اصلی پدر،خودش بود.هیچ کدامشان دلبسته ی مال دنیا نبودند واگر خانه وزمین ومغازه وپس اندازی بود به قول خودشان فقط برای من وآینده ام بود. از موقعی که چشم باز کردم در رفاه وآرمش کامل بودم مدرسه ی خصوصی، ماشین های مدل بالا و…در تعطیلات تابستان همراه پدر به مسافرت های خارجه می رفتم طوری که به زبان انگلیسی وعربی وهندی وآلمانی تسلط کامل داشتم وبرای این موفقیتم حسادت همه را نسبت به خودم به وضوح احساس می کردم.عاشق کار پدربودم، وقتی دیپلم گرفتم پدر که به استعداد وعلاقه ام آگاه بوددوست داشت که جایش را بگیریم و وارد بازار کار شوم مخالفتی بادرس نخواندم نکرد ومن که 18 سال بیشتر نداشتم وارد بازار کار شدم ولی چون قبلا تجربه داشتم موفقیتم روز به روز بیشتر می شد واین باعث خوشحالی پدرومادرم علی الخصوص خودم می شد یک سال از شروع کارم می گذشت که در مسافرت به آلمان با دختری به نام مریم آشنا شدم؛دختر خوب ونجیبی به نظر می رسید، از حرفهایش فهمیدم که تنهای تنهاست وبه قول خودش بچه طلاق است ومادرش با یک ایرانی مقیم آلمان ازدواج کرده بود واو به ناچار در کنار آنها زندگی می کرد، چون کسی را نداشت که پیشش بنلند از میان حرفهایش فهمیدم که عاشق ایران است ورد آلمان مجبورا زندگی می کند در طی چند ملاقاتی که با او داشتم عاشقش شدم، آری عاشق دختر 16 ساله ای که برایم مقدس بود.وقتی که از او جواب بله را گرفتم پدر ومادرم را در جریان گذاشتم.مادر از شدت خوشحالی گریه می کرد وپدر آرام وقرار نداشت.من ومریم با موافقت خانواده اش به ایران آمدیم ودر یک مراسم با شکوه اما ساده به عقد هم در آمدیم .مادر عاشق مریم بود ومریم عاشق پدرومادرم.وقتی پدر گفت:که برایمان خانه ای جدا به عنوان هدیه ی عروسی خریده است که در آن جا زندگی کنیم،مریم که اشک در چشمانش حلقه زده بود با لباس سفید عروسی خود را به مادرم رساند ونگران گفت: که نمی خواهد جدای از آنها زندگی کند دوست دارد کنار هم باشیم چرا که عاشق محیط گرم وصمیمی است.مادر از معنویات تا هنر خانه داری را به مریم یاد می داد وهرکس به خانه ی ما می آمد باور نمی کرد که مادر ومریم، عروسومادر شوهر باشند چون آنها بیشتر شبیه مادر ودختر بودند واین باعث خوشحالی من بود.پدر وقتی ازبابت سروسامان گرفتن من خیالش راحت شد گفت که می خواهد خودش را باز نشسته کند وبرای آخرتش کار کند.

وقتی میدان کار وتمام حساب وکتابها رابه دستم داد روبه رویم نشست وگفت : دوست دارم مثل دوتا مرد باهم حرف بزنیم ،می دانی که هیچ وقت زندگیم را با حرام قاطی نکرده ام حالا که افسار کار به دستت داده ام از تو می خواهم خیلی مواظب باشی نکند خدای نکرده حرص وطمع وجودت را بگیرد وآن چه نباید شود بشود، نکند اسیر وسوسه های شیطان شوی ودل بسته ی مال دنیا ، که به ولای علی قسم اگر مال دنیا ارزشش را داشت امام به خاطرش آن همه سکوت نمی کرد، حسین به خاطرش جانش را نمی داد.پدر حرف میزد واشک از چشمانش که حکایت از خدا ترسی او بود،جاری می شد.برخاستم وبه طرفش رفتم وشانه های مردانه اش را که می لرزید گرفتم وگفتم: حاج قاسم بهم شک داری؟! در جوابم گفت: از شرمنده شدن پیش خدا واولیائش می ترسم : نکند کوتاهی وغفلتم ذر یک جایی کار دستم بدهد.آن روز منظور پدر را نفهمیدم من خامو بی تجربه چگونه می توانستم حرف مرد پخته ای را که هر لحظه وثانیه اش فقط ذکر ویاد خدا بود بفهمم. یک سال گذشت تا این که مادر خبر داد مریم حامله است نمی دانید چه غوغایی در خانه به پا بود هیچ کس در پوست خود نمی گنجید ،به سرعت برقو باد 9 ماه گذشت آن موقع من آلمان بودم با صدای تلفن مادر از خواب پریدم اشک شوقش وتن صدایش آمیخته به خوش خبری بود گفت: محمدرضاجان عزیزدلم کجایی؟ مژدگانی بده مریم فارغ شده ویک دختر خوشگل به دنیا آورده بی قرار توست بهت نیاز داره خودت را سریع به ایران برسان.یک لحظه احساس عجیبی برایم دست داد حس قشنگ پدر شدن، وای خدایا چه حس خوبی بود ! به هر زحمتی بود خود را به ایران رساندم این بار مریم مادرانه ولی باهمان محبت لطیفو ظریفش به پیشوازم آمد وگفت: چرا اینقدر دیر کردی پدر مهربان؟ مادر بچه را بغلم داد وگفت: چرا ماتت برده عزیزم ؟ نکنه هنوز باور نمی کنی که پدر شده ای ؟ اشک شوق در چشمانم حلقه زد مادر دوباره گفت: نگاهش کن یکی می خواهد از خودش مراقبت کند حالاواسه من شده بابا! همه خندیدیم .یک شب با دعوت چند فامیلو آشنا جشن کوچکی گرفتیم ودخترم را ثمین نامیدیم.

     روزها باتمامی خوشی هایش که انگار دنبالش می کردند می گذشت تا این که چرخ روزگار از سر حسادت برعکس مرادم چرخید.پدر در اثر سکته مغزی فوت کرد.مریمو مادر حال وروز خوشی نداشتند ومن که مرد خانه بودم باید آرامشان می کردم.سیل جمعیت در مراسم خاک سپاری پدر موج می زد وچشم های گریان حکایت از داغ بزرگی می کرد.چه راز ها که با مرگ پدر فاش نشد در حالی که من از هیچ کدامشان خبر نداشتم یکی می گفت: مرحوم هر ماه بیست میلیون در حساب فلان یتیم خانه می ریخت و…ومن تازه فهمیدم چه گوهری را از دست داده ام. یک روز که داشتم به حساب وکتابهایم می رسیدم مادر با یک استکان چای پیشم آمد وبا آرامش تمام گفت: خسته نباشی عزیزم ، خودت را زیاد خسته نکن.سرم را بلند کردم وگفتم: نمی دانم چرا همش دارم ضرر می کنم؟مادر گفت: توکلت به خدا باشد درست می شود پسرم تنت سالم باشد.حالا بلند شو یکم به خودت برس مهمان داریم.حاج آقا سماواتیو حاج آقا حسینی الانه که برسند.باتعجب علت آمدنشان را پرسیدم مادر گفت: عجله نکن .نیم ساعت بعد مهمانها آمدند بعد از تسلیت مجدد وهمدردی با ما، مادر پاکی را آورد وبه دست حاج آقا سماواتی داد آهی کشید وگفت : وصیت نامه ی مرحوم حاج آقاست. راستش من جا خوردم انتظار نداشتم پدر وصیتی بکند چون احتیاجی به این کار نبود چرا که تنها وارثش من بودم. حاج آقا سماواتی شروع کرد به خواندن وصیت نامه:

      إنا لله و إنا الیه راجعون …خواندوخواند تا رسید بع قسمت اصلی وصیت نامه، خانه را به اسم مادر زده بود ، ویلا وباغ در شمال را به نام ثمین و مریم زده بود وزمینی را که ارزش وقیمتش به کل زندگیمان می ارزید وقف یتیمان وشیرخوارگان ومابقی ثروتش را به نام من کرده بود.

       انگار کر شده بودم وچیزی نمی شنیدم وقف؟؟؟؟؟ انتظار داشتم پدر آن را به من ببخشد آن هم در این وضعیت که بدهی از سرو کولم بالا می رفت اعصابم خورد شده بود وعصبانیت تمام وجودم را گرفته بود باصدای حاج آقا حسینی به خودم آمدم با تعجب پرسید محمد رضا جان چیزی شده شده؟ چرا رنگو رویت پریده؟ با همان حالتم گفتم: زمینی که گفتید چی شد؟؟ حاج آقا سماواتی لبخند زنان گفت: وقت بی سرپرستان شده تا با کمک سایر خیرین آسایشگاه بسازندخداوند حاج قاسم را را رحمت کند با این کارش آخرتش را خرید. خنده ای تلخ کردم وصدایم را کمی بالا بردمو گفتم: آره آخرتشو خرید ولی به قیمت نابود کردن زندگی من! من که وارثشم حقم بیشتره یا گدا گشنه های تو خیابون؟؟ حاج قاسم زحمت کشیده می خواست این چندر غازی رو که برام گذاشته رو هم وقف می کرد!!! اون که همه چیز را بخشیدهچرا فکر الان منو نکرده که قرض از سرو کلم میره بالا؟؟؟ مادر با نگرانی گفت: پسرم چت شده چرا اینطوری میکنی؟ برای اولین بار سر مادرم فریاد کشیدمو گفتم بس کن دیگه از نظر من این وصیت نامه یه چیز چرتو پرتیه حاجی هزیان نوشته. حاج آقا سماواتی گفت: پسرم آروم باشو صداتو بیار پایین انگار شما داری هزیان میگی شما باید طبق نظر حاجی عمل کنی. دوباره گفتم: مگه از روی جنازه من رد بشیدو زمین رو وقف کنید.حاج آقا حسینی گفت: پسرم از خدا بترس مرحوم حاجی برات کم نذاشته!!

     عصبانیتم غیر قابل کنترل بود گفتم: بفرمایید بیرون از خونه، اصلا کی گفته تو زندگی خصوصی مردم دخالت کنید؟ ورثه منم هرکاری بخواهم میکنم اصلا می خواهم کل این زندگی رو آتیش بزنم به شماها چه؟؟؟ مادر گریه کنان گفت : بس کن حرف نزن کاری نکن که بعدا پشیمان شوی !!!

       خلاصه آن روز با تمام بدیو بی احترامیهایم تمام شد.از آن روز به بعد مادر از اتاقش بیرون نیامد مریم شدیدا از دستم دلخور بود. دلم برای حرف زدنهایش ، خنده ها وگریه هایش تنگ شده بود تا این که یک روز مادر شکسته تر از همیشه که انگار از دست سکوت وتنهایی خسته شده باشد با کاسه ی التماس پیشم آمد در حالی که قاب چشمانش زمین را نشانه گرفته بود وخورشید نگاهش بر من نمی تابید وسردی نفسهایش وجودم را می آزرد وبا صدایی که پر از خستگیو گلایه بود گفت: حاج آقا سماواتی این جا بود می گفت: حاجی چند بار آمده به خوابش، شاکی بوده که چرا به وصیتش عمل نکرده ایم!! سکوتی تلخ کرد وادامه داد اون الان تو عذابه می دونی این یعنی چی؟ از جایم با عصبانیت بلند شدم وگفتم: این سماواتی زندگی نداره؟ بهش حق می دم لقمه ی گنده ای را دارد از دست می دهد پول زمین میلیاردی است واین پول کمی نیست! مادر صدایش را بالا برد گفت: پسره ی بی عقل به چه قیمتی؟ بهقیمت خراب کردن آخرته پدرت؟؟ صدایم را بالا بردم وگفتم : بس کن دیگه چیه مثل خوره افتادی توی زندگیم؟؟ انگار در آن لحظه تمام وجودش شکست به طرفم آمد خودش را روی پاهایم انداختو گریه کنان گفت: به کی قسمت بدهم؟ چه جوری التماست کنم؟ کنزیت را میکنم همه چیزمو می دهم ولی نگذار پدرت تو اون دنیا عذاب بکشه !  گفتم : نه بی فایده است باید راهی خانه ی سالمندانت کنم واتاق را ترک کردم. مریم نگران به اتاق رفت وبا فریادش مرا در جایم میخکوب کرد مادر سکته ی قلبی کرده بود ودر اتاق C.C.U بستری شد. مریم کارش دعا وگریه برای مادر شده بود ودو روز بعد از آن ماجرا مادر فوت شد ودفتر زندگیش با تمام دلشکستگی ، صبر ، التماس، گریه ، سیاهی وتاخی هایش بسته شد. مادر رفت وبا خودش تمام آرامش وخوشی های زندگیم را برد .مرگ مادر برای مریم باورکردنی نبود افسردگی کاما گرفت گاهی با خودش گریه می کرد گاهی می خندید تا آن جا که روانه تیمارستان شد وعرفان پسرکوچکم که 5 ماه بیشتر نداشت بیمار شد وفوت کرد.ثمین آرامشم را بدتر از همه گرفتهبود مدام بهانه می آورد وقابل کنترل نبود داشتم دیوانه می شدم یه روز که به ملاقات مریم رفته بودم دیدم اورا در اتاقی به تخت بسته اند دلم برایش سوخت کبودی سروصورتش ونحیفی بدن بی جانش که زیر تازیانه های غم مانده بود حکایت از درد بی درمانش می کرد وقتی اعتراض کردم گفتند: که قابل منترل نیس وبه زور چند مسکن خوابیده است. گفتم کاری کنید دکتر سری تکان داد وگفت: دعایش کنید اوفقط یک مرده ی متحرک استو بس!  

       روزها از پی هم می گذشتند من بامهندس حمیدی وسایر اعضای پروژه ساختمان سازی که قرار بود در همان زمین وقفی چند تا برج بسازیم جلسه داشتم که منشی گفت: یک تلفن فوری دارم باورم نمی شد فوت مریم را خبر دادند قلبم دیگر کار نمی کرد نفسم در سینه ام سنگینی می کرد فوری خودم را به بیمارستان رساندم مریم گل ظریفم بعد از تحمل یک سال عذاب ودرد برای همیشه آرام خوابیده بود وحشت زده پارچه ی سفید را از صورتش کنار زدم وگفتم: گل من؟؟ آیا زود پرپر شدنت را باور کنم ؟ باغ زندگیم چه زود خزان زده شده ای ؟ اشک به پهنای صورتم جاری می شد همه ی غرورم را با خاکستر یکسان کردم نالان گفتم: بلند شو برویم ثمین منتظرت است بهانه هایش آزارم می دهد بیاخودت آرامش کن ، مریمم غم بی مادری از من برایش یک غول ساخته است ، خنده پایش را از زندگیم کنار کشیده ورنجوتلخی به جایش سلطنت می کند زندگیم داغون شده ، سکوتت چه تلخ است ای گل خزان زده ام ومثل همیشه من باید به خواست تقدیر یکی دیگر از عزیزانم را دفن می کردم با رفتن مریم پوچی تمام وجودم را گرفته بود فریاد زدم خدا کجایی ؟! چرا این همه عذابم می دهی ؟ که خدا بودنت را به رخم بکشی؟ آخه بس نیس منم بکش وتمامش کن چرا مریم ؟ چرا عرفان کوچکم؟ اون که فقط 5 ماهش بود؟ زبان اعتراضم باز شده بود وراحت کفر می گفتم .

       به خانه آمدم سکوت تلخی خانه را گرفته بود تنها کسم ثمین بود یادگار مریمم. به طرف اتاقش رفتم خوابیده بود وقتی دست به صورتش کشیدم خیسی صورتش دلم را آزرد آرام گفتم : ثمین جان خوابیده ای ؟ صدایش را بالا برد وگفت : گم شو برو بیرون قاتل مادر من توئی ؟ باعث ریخته شدن اشکهایم ، این همه تنهایی هایم، بی کسیو بی مادریم توئی؟ تن صدایش لرزان بود انگار اعصابش خورد تر می شد ترسیدم حالش بدتر شود اتاقش را ترک کردم مرهم خرابی اعصابم چن نخ سیگار بود که پشت سر هم دود کردم.

      روزها باتمام بدی ها وسختی هایش می گذشت ثمین 15 ساله ام بد اخلاق تر می شد ومن برای فرار از این همه بلا وسختی خودم را مشغول کار کردم تا این که یک روز فهمیدم از مدرسه اخراج شده به مدرسه رفتم تا دلیل اخراجش را جویا شدم . مدیرشان گفت : آقای صالحی درسته اینجا یک مدرسه خصوصیه ولی همه چیز پول نمیشه غیر از دختر شما بچه های دیگری هم اینجا درس می خوانند ثمین بعد از فوت مادرش وحتی قبل از آن نیز ماه به ماه به مدرسه نمی آمد از نظر روحی واخلاقی وضع چندان خوبی نداشت طوری که همه حتی والدین بچه ها عاصی شده بودند واز همه بدتر ثمین سیگار ومواد مصرف می کرد هر بار خواستیم شمارا در جریان بگذاریم متاسفانه شما در دسترس نبودید .

حرف های مدیرشان برلین ئباور کردنی نبود نگران وعصبانی به خانه آمدم مدام سیگار می کشیدم زمان از پی هم می گذشت ولی از ثمین خبری نبود .ساعت 12 شب بود که آمد حالش اصلا خوب نبود متوجه من در پذیرایی نشد با صدای من وحشت زده برگشت چون اصلا انتظارش را نداشت که من امشب در خانه باشم باصدای بلند وعصبانی گفتم: تا الان کدام گوری بودی؟ با صدای لرزانی گفت : خانه ی یکی از دوستانم . به طر فش رفتم با عصبانیت کیفش را از دستش کشیدم ووسایلش را روی زمین ریختم بسته ی کوچکی در بین وسایلش پیدا کردم دستهایم می لرزید گفتم : این چیه ؟ با جسارت تمام گفت: بازش کن ببین چیه؟ ولی اصلا به تو ربطی ندارد تو کارم دخالت نکن!! هرچه نیرو توان داشتم در دستم جمع کردم وسیلی محکمی به صورتش زدم بدجوری زمین خورد واز دهانش خون آمد. سرش را بلند کرد وگریان گفت: زدی ولی دیر زدی، آنقدر دیر که شیشه دیگر جوابگوی دردهایم نبود الان چند روزیه کراک می زنم چیه جا خوردی؟ نمی دونی چه حالی میده وقتی تنهایی! وقتی آنقدر پریو جانداری تا آخر نئشگی می برتت! وقتی دلت می خواهد یک کسی باشه که بهش تکیه کنی از دل پری که غموغصه ازش لبریز میشه بهش بگی اما می بینی پشتت واسه همیشه خالیه نمی دونی کشیدنش چه حالی میده! نمی دونی تو کابوس تنهایییات غم یتیمی بهت فشار میاره واز ترست می خواهی خودتو تو بغل یکی بندازی که آرومت کنه اما نداریش کشیدنش چه حالی میده! نمی دونی وقتی می خواهی با تنها کس زندگیت حرف بزنی و اون هیچوقت تو دسترس نیس این چه حالی میده! اونقده ازاین ها می کشم تا دردم تموم بشه تا همه چیزو فراموش کنم حتی تو رو!!!تو منو توی زنده بودنم راحت کشتی! اشکهایش تنهاییو حرفهایش را یاری می کرد باهمان وضعیت خانه را ترک کرد ورفت.

      دو روز تمام ازش خبری نبود هرچه به همراهش زنگ می زدم جواب نمی داد نگران به دنبالش گشتم از همه سراغش را گرفتم اما همه بی خبرتر از من بودند به ناچار به پلیس مراجعه کردم عکس وتمام مشخصاتش را دادم .شبو روزم شده بود کابوس، نه خواب داشتم نه خوراک. هرشب پدر ومادرمومریمم خوابم بودند ، هر روز بدتر از دیروز شکنجه می شدم تا این که یه ماه بعد پلیس زنگ زد وگفت: ثمین پیدا شده است.با شنیدن این خبر گویی دنیا را به من داده بودندتصمیم گرفته بودم برایش پدری کنم ، پیش بهترین دکترهای اروپا ببرمش وهزاران کار نکرده را برایش بکنم آخه یادگار مریممو جگر گوشه ام بود.

        وقتی به اداره آگاهی رسیدم گفتم: می خواهم دخترم را ببینم کجاست؟ سرگرد مهدوی آرام گفت: متأسفم تشریف ببری پزشکیه قانونی. ای وای خدایا باز هم …این بار کمرم شکست، احساس کردم خدا اذیت کردنم را دوست دارد فریاد زدمو گفتم: نه نه دیگه نمی تونم . وقتی جنازه را دیدم باورم نمی شد این ثمین کوچکم باشد داغون شده بود.مأمور گفت: اورا از کنار خیابان پیدا کردیم مثل اینکه خودش به خودش تزریق کرده است تسلیت می گویم این کاغذ را از جیبش پیدا کردیم. کاغذ را گرفتمو باز کردم خط ثمین بود جای اشکهای خشک شده اش روی کاغذ مانده بود با بغضی که گلویم را می فشرد خواندم .

        سلام مامان مریم جونم دعا کن زودتر بیام پیشت خسته شدم از آوارگی ! از این همه فلاکتو بدبختی ! خسته شدم ازبس از صبح تا شب تا حد افسردگیو دیوانگیوآشفتگی نالیدم! پرده ای از اشک جلوی دیدگانم را گرفته بود معلوم بود لغزش خودکار واشکهایش مجال نوشتن را از او گرفته بود هق هق گریه ام بلند شد وباید مرگ ثمین را به همین راحتی قبول می کردم. او را در کنار دیگر عزیزانم به خاک سپردم همه رفتند ومن مثل مرده ای روی قبرش افتاده بودم  دلم برای لحظه ای شکستو آزام گفتم : خدایا کجایی؟؟؟؟؟

        باران چشمهایم غزل های دلتنگی را به گوش غمو تنهایی رساند وبا صدای پسر بچه ای به خودم آمدم که می گفت : آقا تو رو خدا یک شاخه گل بخرید .توجهی بهش نکردم دیدم کنارم نشست وشاخه گلی روی قبرثمین گذاشت با عصبانیت گفتم : برو گم شو تنهام بذار. با نگاه معصومانه وصدای آرامی گفت: پولش را نمی خواهم از غذای امشبم می گذرم. خوش به حالش که رفت پیش خدا ، منم می خواهم زودتر برم پیشش ! یکدفعه صدایش لرزید وگفت: دلم ترکید از این همه بدبختی ! خواهرم مثل من گل می فروخت یه روز توی خیابون همین شهر تصادف کرد ومرگ مغزی شد چون هیچ کس را نداشتیم ، چون که بی سرپناهو یتیم بدنش را تکه پاره کردندوبخشیدند به دیگران. اگه یه سرپناه داشتیم درس می خواندیمومثل بقیه ی آدمها زندگی می کردیم من از کار کردن ناراحت نیستم دلخورم از سرنوشتی که آخرش برایم معلوم نیست! کمی مکث کرد وگفت: یعنی خدا منو می بینه که از دست صاحب کارم کتک می خورم وبا گریه ودلی پر از درد می خوابم؟ یعنی خدا آن روز را دید که بچه های پولدار بهم خندیدندو بهم گفتند: گدای بدبخت؟؟؟ حالا این ها قبول چرا زهرا خواهرمو ازم گرفتو تنهام کرد من که ازش چیزی نخواسته بودم؟؟ حرفهای پسر بچه ناله ام را بلندتر واشکهایم را روان تر کرد برخواستو چند قدمی رفت سرم را بلند کردمو گفتم : فردا باز میایی همین جا؟ سری تکان داد و گفت : حتما.

        آن شب به حرفهای آن پسر فکر می کردم ، به کسی که از پول شاخه گلش گذشت به قیمت گرسنه ماندنش، چرا من به خاطر هزاران بچه ای مثل او از ثروتم نگذرم؟ آری من همه چیزم را باخته بودم این همه ثروت به چه دردم می خورد وقتی بازنده ی بازی بودم. تازه فهمیدم پدر برای خدا از بین ثروتش بهترین را وقف کرده بود احساس کردم خدا تلنگری بهم زد، شای به خاطر پدر ومادرم فرصت دوباره ای بهم دادیا شاید به خاطر زنو بچه ام ویا شاید می خواست بهم بفهماند که تو اینی پس زیاد ادعا نکن ویا شاید به خاطر هزاران شاید دیگر…

         فردای آن روز شرمنده تر از همیشه پیش حاج آقا سماواتی رفتم پیرپیر شده بود تا نگاهم به نگاهش افتاد بغضم شکسته شد وشانه های خسته ام زیر هق هق های گریه ام لرزید سرم را روی پاهایش گذاشتم وتا اوج خالی شدن گریه کردم چرا که سالها جا برای گریه کردن داشتم .حاج آقا سماواتی آرامم کرد وگفت: اومدی ولی دیر! پشیمان شدی ولی به قیمت از دس دادن خیلی چیزهای با ارزشت!!! توبد کردی با وصیت پدرت ، در حق خانواده ات ، پسرم مال دنیا ارزششو نداشتو…گفتم: شما دیگه این همه تحقیرم نکنید، تنهاییو وحشت بدترین مجازاتم است حالا آمده ام به درگاه خدا توبه کنم وباتمام وجودم بگوییم خدایا غلط کردم ، اشتباه کردم من بد را توببخش، خدایا منو به پدر ومادرم به زنو بچم ببخش، من به خداوندیت ببخش دیگه تابو تحمل ندارم عذابتو ازم بردار می خواهم به وصیت پدرم عمل کنمو زمین را وقف کنم وبا سرمایه ی خودم بسازمش ودر اختیار شیرخوارگان ویتیمان قرار دهم قربة الی الله.

         اشک از چشمان حاج آقا سماواتی مثل باران جاری می شد لبخند زنان گفت: قطعا خداوند تورا خواهد بخشید زمین را وقف کردم وبه خواست خدا کار ساخت وسازش تمام شد وبا بهترین امکانات در اختیار شیر خوارگان ویتیمان قرار گرفت. هادی پسر گل فروش را هم به آنجا بردم من همه چیز را مدیون او بودم وبه او گفتم: خدای مهربان همیشه ناظر وحاضر است وحواسش خیلی جمع است.

         آری گذر زمان ارزش وقفو وصیت را به من فهماند .هوا سردتر وباران شدیدتر می شد با صدای همراهم به خودم آمدم هادی بود گفت: امروز تولدم است وهمه منتظرتیم بابای مهربانمان. اشکهایم را پاک کردمو راهی شدم.

                                                                                                                                                               پایان

                                                                                                                                                   سرکار خانم طلبه محترمه منیر فیض اللهی

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: سبک زندگی عاشورایی
[یکشنبه 1395-10-05] [ 07:11:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  نشست ...
نشست

به حول و قوه الهی در تاریخ 1395/10/1 جلسه هم اندیشی با عنوان مهدویت ( فرصت ها و آسیب ها ) با حضور حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای شیری از متخصصینمرکز مهدویت استان همدان ؛ در  سالن اجتماعات حوزه علمیه فاطمه الزهرا ( سلام الله علیها ) خواهران شهرستان بیجار برگزار گردید.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پژوهشی
[شنبه 1395-10-04] [ 10:21:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  همه چیز محرم زیباست ...

 

آنها که می گویند محرم ماه غم وماتم است از محرم چیزی را درک نکرده اند .

آن شبها که بعد از مراسم حسینی می آمدیم همه بچها حال وهوای کربلایی داشتند اشک هایشان گواه بر عشق وارادت به صاحب شب های محرم بود با شوقی وصف ناپذیر برای مراسم آماده می شدیم .از مراسم که با زمی گشتیم همه بچه ها که به خوابگاه می رسیدیم بساط چای دور همی را بپا کرده وشب های محرم پر خاطره می ساختیم .

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: سبک زندگی عاشورایی
[چهارشنبه 1395-08-19] [ 02:20:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  نوای مریم ...

 

 
   …..ومن اله صبح

 

  درست در اولین لحظه ی بیداری

  تماشاگر زیباترین تابلوی

ابرو باد جهانم…

آری!

مادرم دستهایش را نذر،

تکبیر احرامت می کند

وپاکی وجودش را

به امانت می سپارد

آنگاه پیشکش من است؛

بلندای آسمان ها

 که نمازت آسمان است

ومن شبیه اش می شوم

از جنس ماه!

“سروده خانم مریم مرسلی طلبه پایه دوم “

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پیام تبریک
[سه شنبه 1395-08-18] [ 11:36:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  گزارش کرسی ...
گزارش کرسی

با استعانت از خداوند متعال کرسی آزاد اندیشی با موضوع اشتغال زنان در سالن اجتماعات حوزه علمیه فاطمه الزهرا ( سلام الله علیها ) در تاریخ 1395/8/11 برگزار گردید.

در این کرسی سر کار خانم رقیه ناظری استاد صاحب نظر  و سرکار خانم رقیه خورشید به عنوان استاد منتقد و خانم منیر فیض اللهی به عنوان استاد  داور

نظریات خود را درباره ضرورت اشتغال زنان و مزایا و معایب شاغل بودن زنان بیان نمودند و در نهایت طلاب نیز پرسشهای خودرا مطرح نمودند .

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پژوهشی
[چهارشنبه 1395-08-12] [ 11:04:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  نوای مریم ...

 

به نام غریبی که غریبانه دوستش دارم

این جا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیرمن نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است.

نمی سوختیم

نمی گریستیم

و نمی مردیم اگر سنگ نبودیم…

صدایی که می امد صدای العطش بود و صدای هل من ناصر ینصرنی حسین…

گوشی سمیع نبود و چشمی بصیر تا سوز نینوا را به ساز بنشیند.

نمی دانم کجاست؟؟

آن واژه ای که ترجمان احساسات باشد و راز دل را فاش سازد.

کاش میشد گفت از درد درون

 دردی که هیچ درمانی ندارد…

کاش میشد گفت از خزان  خزانی که هیچ بهاری ندارد…

 

حسین من

بس که این روزها گفتم و پاره کردم خسته ام خسته از واژه های لالم

کلمات را یارای احساسات من نیست…

نه زیبای من یادم باشد برایت بنویسم اسم قشنگت با چند کلام قبل و بعد آن دست نخورده مانده…

کاش میشد بنوازمت…

یا به سبک آدم های آن طرف تاریخ حرف هایم را برایت نقاشی کنم.

 

حسین من

دلم میخواهد اشکی بریزم از اشک یک دشمن بر مزار دشمنش می دانید یعنی چه؟؟

فکر می کنم هرکس در زندگیش مشتی عظمت پنهانی دارد که دشمنانش منکر آن هستند.

و یا طرحی بریزم

از اشک رنگ ها فریاد آن اشک را منعکس کنم که چرا جنگ نگذاشت دشمنان تو سالم بمانند تا به عظمت پنهانی ات

معترف بمانند.

از یک کوه یک کوه انسان آفرین.

از فرات فراتی که تشنگی هدیه ی اوست و چه با غرور موج هایش را بر ساحل بلا می کوبد.

احساس می کنم که قایق وفا در او غرق شده و بی وفایی را به رخ ساحل بی چاره می کشد.

 

از یک سوال پیش تر ها از خدا بی خبران می گفتند: که آب روشنی است من هزاران بار در لحظه از خود می پرسم که چطور دلش آمد آن

گاه که دستان عمو با التماس سمتش رفت و تصویر شش ماهه ی رباب و کودکان خسته روی روشنی اش افتاد

و چه بی رحمانه چشمانت را بستی و یا دیدی و نخواستی که ببینی…

 

از هفتاد و دو تن انسان که شاید قرار بود پدر شوند طرحی از چشم منتظر به تولد ودر آن اشک نگران زنی آبستن را نشان دهم که

نمی داند وقتی فرزندش به دنیا آمد و پدرش را خواست چگونه به طفل شیرخواره اش بفهماند

که جنگ عاشورا بی پدر و مادرتر از آن بود که برای تو پدری تعیین کرده باشد.

 

از یک خواهر آسمانی طرحی از یک جسد دو پاره و فریاد زینبت را مجسم کنم که با هیچ زبانی نمیتواند بفهماند که مرا در هر طرف نگاه دارید

نیمی دیگر من طرف دیگر است من هم پای حسین را دوست دارم و هم سرش را

پاهایش را شب هایی که سر بر زانوهایش میگذاشتم و سرش را که روی پای مادرم می گذاشت.

 

و اگر خواستم نامی بر این طرح بنویسم بگذارم چند نقطه چین…

 

دلم میخواهد طرحی بریزم از کربلا کربلایی که هیچ خطی به نام مرز از هیچ دیاری جدایش نکرد

طرحی که در آن فریاد بزنم حسین در قلب من است.

 

طرحی بنویسم از یک گهواره و در کنار آن گهواره آخرین طرحم را بریزم.

طرحی بریزم از دنیا به صورت یک پستانک و بعد آن پستانک را به لبان دنیا ندیده ی آن کودک بدهم.

بگذار آن پستانک یعنی طرح دنیا آن کودک را مثل همه ی آدم های دنیا گول بزند…

 

و در بلندای آن طرح بنویسم: حسین جان تو در وحشی ترین ادوار تاریخ قلب خود را چهل پاره زیر پای حقیقت ریختی

و شب های خودت را همانند پدرت مولایم علی علیه السلام با بیداری های پایان ناپذیر به هم آویختی.

تا بشر ببیند آن چه دیدنی است…

تا بشر بفهمد آنچه فهمیدنی است…

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پیام تبریک
[سه شنبه 1395-08-04] [ 12:14:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  گزارش جلسه ...

درتاریخ 1395/7/28 معاون پژوهشی مدرسه فاطمه الزهرا (سلام الله علیها ) شهرستان بیجار خانم شهبازی جلسه ای با همیار پژوهشی و کتابدار این مدرسه مبارکه برگزار نمودند.

موضوعات این جلسه در رابطه با سیر مطالعاتی و برنامه ریزی جهت هفته پژوهش و هفته کتابخوانی بود که  هرکدام نقطه نظرات و پیشنهادات خود را بیان نمودند.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پیام تبریک
[چهارشنبه 1395-07-28] [ 09:39:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت